تبليغاتX
mahboobehaban
امواج چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 22:2
باز امواج خشم آلود قلبم ، مرا به  گرداب ميكشاند.
باز هم كلك به معناي كلك خوردن است نه به معناي قايق .
و باز هم من شعر مينويسم .
و تو در اين ساعات در اوج خوابي .
وهيچ از من و حال و روزم نميداني.
و باز ، و افسوس  و حسرت است .حسرت آن لبخند تو كه من نتوانستم معنايش را بفهمم .
آيا از محبت ميگفت و يا من را بازيچه ميدانست.
 و باز من زنده ام و به فكر مردن مي افتم .
به فكر آن هنگامي كه تو ميفهمي.
 هميشه دوست داشته ام ببينم مرگ من چقدر براايت لذتبخش است ؟
آيا به شيريني آزادي يك زنداني از زندان .
 يا تمام اين مدت ها را برايم دل ميسوزاندي.؟
و من اكنون در برابر خاطراتت با اشتباهاتم هستم .
خدايا چگونه است كه من او را دوست داشتم و
گفتنش برايم سخت است ؟
هميشه به اين فكر كرده ام كه اگر او بفهمد ...
واي خداوندا . اي كاش او خود بفهمد . كه براي با او بودن تمام اعتقاداتم را به گور فرستاده ام .
به گوري كه با رفتن او من به آنجا بر ميگردم .
نوشته شده توسط mahboobeh | موضوع: | لینک ثابت |

 
DanceAge.com MyAlbum