mahboobehaban
بزن روشن شی !
زندگي شعر است و من قافيه
دوشنبه پنجم تیر 1385 2:49
همه جا شعر نوشتم اما هنگامي كه زندگي نميخواهد بماني پس چه بايد كر ؟
زندگي ميگويد كلام خاموشي را و ميرود بدون خداحافظي و بي هيچ احساسي كه نه معرفت سرش ميشود و نه ادب و و نه دلرحمي .
و تو همان زندگي من و تمام احساس هاي نابود شده ام هستي در قالب يك جسم .
و من به دنبال آن كسي كه برايم عزيزترين است و دوستش دارم ميروم تا شايد روزي يك نگاه تحقير آميز ديگر به من بياندازد .با اينكه حرفهاي زيبا بلد نيست اما من اين سكوت و لبخند تلخش را بسيار دوست ميدارم و اين همان دلبستگي من است و اين خاطرات كوچكي كه با او داشتم گرچه ميدانم تمسخر آميز و اندك بودند پيوند ميان من و ارو را ميسازد . طنابي گره خورده كه مرا به او وصل ميكند و مرا ب خود به سر چاه مي برد و مرا در چاه مي اندازد.
باشد و اي كاش به زودي بياد آنروزي كه من خودم را با او ببينم و او مرا اندكي برايم من بودن بخواهد و اندكي دوستم بدارد .
من هيچ نميخواهم از او جز اندكي احترام و ارزش قائل شدن براي من كه ميدانم از چشم هاي پر راز او افتاده ام.
اي كاش ميدانستم كه پشت اين چهرهي خشمناك چه احساسات و فكرهايي پنهان شده اند .
اي كاش . . . . .
آري آرزوي زيادي است .ميدانم . پس من همچنان برايش نذر خواهم كرد . همچنان نذر با او بودن را ميكنم . .
