mahboobehaban
بزن روشن شی !
نمیخواهی ...
پنجشنبه یکم تیر 1385 12:7
نميخواهي اشكهايم را پاك كني ؟
با دستي كه يك روز بر صورتم سيلي زدي .
نميخواهي مرا ببوسي ؟
با لبي كه يك روز بدترين حرفها را به من زدي .
نميخواهي مرا دوست داشته باشي ؟
يل در قلبت جايم دهي .
با قلبي كه هرگز درهايش را حتي كمي به رويم باز نكردي .
به هر حال من گريه كردم . اشك ريختم .و حتي خود را زده ام .
در نبود تو . و به ياد تو .
و اينك اگر از پيشم بروي خود را خواهم كشت به جاي تو .
با قلبي پر از عشق به تو .
و با چشمهايي كه پر از تنفرند براي خودم ميماند .
آري تو ميتواني مرا بزني .
مرا بكشي و حتي لحظه اي درنگ نكني .
اما قبل از مردن مرا براي من بودن ببخش و
مرا براي آخرين بار در آغوشت فشار بده .
