mahboobehaban
بزن روشن شی !
همیشه مست باش
یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 19:10
انگار همين ديروز بود . يا كه پسپريروز بود.
آغوش در آغوش هم.چشم در چشم ، روبه روي هم .
صورت داغم در دستان تو بود
بالش سرم ، آرامگاهم سينه ي داغ تو بود .
من در تصور اينكه ديگر به آرزويم رسيده ام . اما تو به فكر اينكه به من بفهماني من ديگر از تو دل بريده ام .
هنوزم من به اين فكرم كه چه كنم تا به دل تو ، به چشمانت خوش بيايد .ولي ، واي خدايا تو به فكر يار ديگري كه هرروز به پيش تو بيايد.
اي كاش زيبا بودم ، اي كاش هميشه مست بودي .
اگر زيبا بودم شايد تو الان در كنارم بودي
اگر مست بودي راستگو ، مهربان و دلرحم بودي.
اگر مست بودي مرا با عشق ميخواندي. مرا از كنارت هرگز نميراندي.
هرگز نخواهي گفت برو بمير من را كه عاشقم ، دوست ميداشتي .
اگر مست بودي ... آه اي كاش هميشه مست بودي.
اي كاش ذره اي دلرحم بودي . .
آغوش در آغوش هم.چشم در چشم ، روبه روي هم .
صورت داغم در دستان تو بود
بالش سرم ، آرامگاهم سينه ي داغ تو بود .
من در تصور اينكه ديگر به آرزويم رسيده ام . اما تو به فكر اينكه به من بفهماني من ديگر از تو دل بريده ام .
هنوزم من به اين فكرم كه چه كنم تا به دل تو ، به چشمانت خوش بيايد .ولي ، واي خدايا تو به فكر يار ديگري كه هرروز به پيش تو بيايد.
اي كاش زيبا بودم ، اي كاش هميشه مست بودي .
اگر زيبا بودم شايد تو الان در كنارم بودي
اگر مست بودي راستگو ، مهربان و دلرحم بودي.
اگر مست بودي مرا با عشق ميخواندي. مرا از كنارت هرگز نميراندي.
هرگز نخواهي گفت برو بمير من را كه عاشقم ، دوست ميداشتي .
اگر مست بودي ... آه اي كاش هميشه مست بودي.
اي كاش ذره اي دلرحم بودي . .
امواج
چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 22:2
باز امواج خشم آلود قلبم ، مرا به گرداب ميكشاند.
باز هم كلك به معناي كلك خوردن است نه به معناي قايق .
و باز هم من شعر مينويسم .
و تو در اين ساعات در اوج خوابي .
وهيچ از من و حال و روزم نميداني.
و باز ، و افسوس و حسرت است .حسرت آن لبخند تو كه من نتوانستم معنايش را بفهمم .
آيا از محبت ميگفت و يا من را بازيچه ميدانست.
و باز من زنده ام و به فكر مردن مي افتم .
به فكر آن هنگامي كه تو ميفهمي.
هميشه دوست داشته ام ببينم مرگ من چقدر براايت لذتبخش است ؟
آيا به شيريني آزادي يك زنداني از زندان .
يا تمام اين مدت ها را برايم دل ميسوزاندي.؟
و من اكنون در برابر خاطراتت با اشتباهاتم هستم .
خدايا چگونه است كه من او را دوست داشتم و
گفتنش برايم سخت است ؟
هميشه به اين فكر كرده ام كه اگر او بفهمد ...
واي خداوندا . اي كاش او خود بفهمد . كه براي با او بودن تمام اعتقاداتم را به گور فرستاده ام .
به گوري كه با رفتن او من به آنجا بر ميگردم .
باز هم كلك به معناي كلك خوردن است نه به معناي قايق .
و باز هم من شعر مينويسم .
و تو در اين ساعات در اوج خوابي .
وهيچ از من و حال و روزم نميداني.
و باز ، و افسوس و حسرت است .حسرت آن لبخند تو كه من نتوانستم معنايش را بفهمم .
آيا از محبت ميگفت و يا من را بازيچه ميدانست.
و باز من زنده ام و به فكر مردن مي افتم .
به فكر آن هنگامي كه تو ميفهمي.
هميشه دوست داشته ام ببينم مرگ من چقدر براايت لذتبخش است ؟
آيا به شيريني آزادي يك زنداني از زندان .
يا تمام اين مدت ها را برايم دل ميسوزاندي.؟
و من اكنون در برابر خاطراتت با اشتباهاتم هستم .
خدايا چگونه است كه من او را دوست داشتم و
گفتنش برايم سخت است ؟
هميشه به اين فكر كرده ام كه اگر او بفهمد ...
واي خداوندا . اي كاش او خود بفهمد . كه براي با او بودن تمام اعتقاداتم را به گور فرستاده ام .
به گوري كه با رفتن او من به آنجا بر ميگردم .
نغمه
شنبه دهم تیر 1385 2:22
========
من در سكوتم اما صدا هست
من اشك ميريزم اما لبهايم خندان است
من با او بودم اما او بي من
من اورا جويا اما طرف گريزان
. چه زيباست اين تضاد و عشق احمقانه
كه پايانش از روز اول معلوم
و من ميگريم اما بي اجازه
من من من همه تو در من
و تو هيچكاره
و تنها آرزوي يك دختر
رسيدن به اوج عشق است.
من اينجايم و دوباره تكرار اشتباه ميكنم
عشق از نوع يكطرفه
آيا در وجودت قلب هست ؟
پس اي صاحب دل ،اي بيرحمترينان
نميگويم دوستم داشته باش
اما اجازه زنده بودنم را صادر كن
بگذار تا دوباره تو در من و من به يادت باشم
بگذار تا هر شب نغمه اي تازه براي عشقم بسازم.
=====
زندگي شعر است و من قافيه
دوشنبه پنجم تیر 1385 2:49
همه جا شعر نوشتم اما هنگامي كه زندگي نميخواهد بماني پس چه بايد كر ؟
زندگي ميگويد كلام خاموشي را و ميرود بدون خداحافظي و بي هيچ احساسي كه نه معرفت سرش ميشود و نه ادب و و نه دلرحمي .
و تو همان زندگي من و تمام احساس هاي نابود شده ام هستي در قالب يك جسم .
و من به دنبال آن كسي كه برايم عزيزترين است و دوستش دارم ميروم تا شايد روزي يك نگاه تحقير آميز ديگر به من بياندازد .با اينكه حرفهاي زيبا بلد نيست اما من اين سكوت و لبخند تلخش را بسيار دوست ميدارم و اين همان دلبستگي من است و اين خاطرات كوچكي كه با او داشتم گرچه ميدانم تمسخر آميز و اندك بودند پيوند ميان من و ارو را ميسازد . طنابي گره خورده كه مرا به او وصل ميكند و مرا ب خود به سر چاه مي برد و مرا در چاه مي اندازد.
باشد و اي كاش به زودي بياد آنروزي كه من خودم را با او ببينم و او مرا اندكي برايم من بودن بخواهد و اندكي دوستم بدارد .
من هيچ نميخواهم از او جز اندكي احترام و ارزش قائل شدن براي من كه ميدانم از چشم هاي پر راز او افتاده ام.
اي كاش ميدانستم كه پشت اين چهرهي خشمناك چه احساسات و فكرهايي پنهان شده اند .
اي كاش . . . . .
آري آرزوي زيادي است .ميدانم . پس من همچنان برايش نذر خواهم كرد . همچنان نذر با او بودن را ميكنم . .
نمیخواهی ...
پنجشنبه یکم تیر 1385 12:7
نميخواهي اشكهايم را پاك كني ؟
با دستي كه يك روز بر صورتم سيلي زدي .
نميخواهي مرا ببوسي ؟
با لبي كه يك روز بدترين حرفها را به من زدي .
نميخواهي مرا دوست داشته باشي ؟
يل در قلبت جايم دهي .
با قلبي كه هرگز درهايش را حتي كمي به رويم باز نكردي .
به هر حال من گريه كردم . اشك ريختم .و حتي خود را زده ام .
در نبود تو . و به ياد تو .
و اينك اگر از پيشم بروي خود را خواهم كشت به جاي تو .
با قلبي پر از عشق به تو .
و با چشمهايي كه پر از تنفرند براي خودم ميماند .
آري تو ميتواني مرا بزني .
مرا بكشي و حتي لحظه اي درنگ نكني .
اما قبل از مردن مرا براي من بودن ببخش و
مرا براي آخرين بار در آغوشت فشار بده .

