تبليغاتX
mahboobehaban
از دست دادم یکشنبه سیزدهم فروردین 1385 17:1

دوباره از دست دادم

دلي را كه به دست آورده بودم از دست دادم

با هزاران التماس  ، خواهش و تمنا

اما واي لز دل سنگِ عزيزم

كه مرا با هزاران درد تنها گذاشت

مرا كه نوميد بودم ، مرا كه بي جان بودم

اندك نفسي داشته ام      

آن را هم از دست داده ام

و حال به دنبال چه هستي  ؟

اي كه خود را عيسي ترين مي نامي ؟

سخت است اعتراف به اشتباه

اما با جسارت خواهم فرياد زد كه اشتباهم

زيباترين اشتباه قرن من است…

با تو ماندن ، عاشقت بودن

سخت نيست براي من...

اما براي من تنها

بي علاقه بودن تو است

كه مرا زجر كش خواهد كرد

پس اي كه زجر عيسي را ميخواهي

چشم انتظار مرگت باش  

 

 چون تو به او قول داده اي كه بدون او خواهي مرد

پس بمير و حق اعتراض را به خود مده

ببين و من را باور كن عزيز آزار دهنده

كه بدون تو نميخواهم باشم

 

 من همه  چيز را از دست داده ام ...

پس با عذاب وجدانت كنار بيا ...

زيرا تو مرا زجر كش كرده اي ...

   

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط mahboobeh | موضوع: | لینک ثابت |

گل سلام یکشنبه سیزدهم فروردین 1385 13:54

به چشم مي شكند اشك ، با خداحافظ

گل سلام ! دوباره  چرا خداحافظ ؟

مرددم چه بگويم ؟ كه گفتنش سخت است

سفر بخير بگويم و يا خداحافظ

به ياد چشم سياهي ، كه عشق نامش بود

و گريه كرد تمام مرا ، خداحافظ

شبان سبز مرا گفت : شهرزادي نيست

(هزار و يك شب ) نا گفته ها ! خداحافظ

تمام جرم من اين بود كز نخستين روز

نگفته بودمت از ابتدا خداحافظ

شكست بغض مرا احتمال بسيار است

كه مانده فرصت يك آه ، تا خداحافظ

تو شعر خاطره ها را از خاطرت بردي

و من هنوز به ياد شما خداحافظ .

 

هرمز فرهادي بابادي

نوشته شده توسط mahboobeh | موضوع: | لینک ثابت |

دیدمت سه شنبه هشتم فروردین 1385 14:39

من تو را در غروبيترين شبها ديدم .

من تو را  عشق مي ديدم.

من روحت را حس كردم .

از شبنم عزيزتر و از گل زيبا تر.

از ماه بوئيدني تر و از خورشيد نوراني تر بود.

من تو را در خواب ديدم .

من تو را از سايه ها تشخيص دادم .

من از بين خوب و بد تو را انتخاب كردم .

تو همان نيمه ي شكسته ي مني .

من با تو . فقط تو .
نوشته شده توسط mahboobeh | موضوع: | لینک ثابت |

تاریخ سه شنبه هشتم فروردین 1385 12:8

دوباره تاريخ تكرار خواهد شد براي من .

و من به فكر از دست دادن تو هستم در اين دمدمه هاي تاريخ.

و اين سرمايي كه بين من و تو را خواهد گرفت .

و اين به فكر نبودن است .  يا شايد اين:

 آخر جدايي است.

 

نوشته شده توسط mahboobeh | موضوع: | لینک ثابت |

دایره امعارف بی نزاکتی سه شنبه هشتم فروردین 1385 10:19

1)   مامان گناه داره ! وقتي باهاش مي ري حموم ، شالاپ شولوپ كن تا مامان هم خيس بشه و كيف كنه !

2)  خودتو خسته نكن كه فرق آره و نه رو ياد بگيري ! 

3) يك ليوان آب ، پتوي اضافي ، يه بالش ديگه ، اسباب بازيت ، دوباره يه ليوان آب ،بوسه و يك داستان ديگه همه و همه چيزهايه كه باعث ميشه ديرتر بخوابي !

4 ) ياد بگير در توالت رو از تو قفل كنلي و جيغ بزني !

 5) آرد + آب= ماكاروني !

6) وقتي مامانت مي پرسه چه كار داري ميكني ، هميشه  بگو هيچ چي مامان جونم !

7) ياد بگير كه تلفن رو از پريز بكشي ، اون وقت ديگه كلاغه خبر نمياره ! 

8 ) مامان جونت عاشق نقاشيهاته ، ديوارهاي اتاقشو ... !

9)  وقتي مامان مي گه نميتوني بيشتر از دو تا شيريني بخوري يه كاري كن كه صورتت بنفش بشه !

10 ) وقتي توي جمع ميخواي بري دستشويي ، با صداي بلند بگو .

11) بعد از عبارت ( تو ديگه بچه نيستي ) منتظر يه حرف نا خوش آيند باش !

12) هشدار ! اگه مامان ميگه اين چيز واست خوبه ، بدون كه اصلا هيجان نداره !        

13)  يادت باشه كه آدم قبل از اينكه قاشق و چنگال داشته باشه ، انگشت داشته !

           

 

نوشته شده توسط mahboobeh | موضوع: | لینک ثابت |

امانت سه شنبه هشتم فروردین 1385 9:37

نفس در سينه مي جوشيد و دل در واژه ها گم شد

كلام از عرش مي آمد ، ولي در ذهن ما گم شد

پدر دنبال رازي جاويدان ميگشت ، اما ، آه

نگاه زخميش در ابتداي ماجرا گم شد

زمين آغاز مي شد زير پاهاي پشيمانش  

و در ياد پريشانش ، زمان ابتدا گم شد

زمين و آسمان مبهوت حجمي بي كران بودند

كه همراهش فرود آمد و در او بي صدا گم شد

و او پيوسته مي پاييد،آن حجم امانت را

ولي در يك شب موهوم، آن در ناكجا گم شد

اگر چه خوب ميدانم ، كه آن ارث من است ، اما

نميدانم چرا مردم ، نمي دانم چرا گم شد ؟

 

شهنام پور محمدي

از كتاب (پاي فواره ي نخل)

نوشته شده توسط mahboobeh | موضوع: | لینک ثابت |

آرامش دوشنبه هفتم فروردین 1385 23:52

باز درياي سرد و طوفاني ، در حصار شبي زمستاني

من به دنبال خويش سرگردان ، در دل سرد آب ، زنداني

كوه موج است در برابر من ، خاطراتم اسير گردابند

روح من در جدال با خويش است باز ميگويم و نميداني

ساحل پشت سر هراس انگيز ، موجها پيش روي من آتش

غرق  درياي نااميدي ها ، مي روم رو به سوي ويراني

طعمه اي در دهان دريايم ،حرفهايم به جز حبابي نيست

واژه ها در دلم هراسانند، واژه هايي شگفت و پنهاني

كاش ميشد كه روح يك ماهي پيكرم را چو طعمه مي بلعيد

تا كه آرام ميشدم آرام ، در دل آبهاي طوفاني .

شهنام پور محمدي

كتاب ( پاي فواره ي نخل )

 

نوشته شده توسط mahboobeh | موضوع: | لینک ثابت |

پاییز دوشنبه هفتم فروردین 1385 20:57

پاييز غمهايت از راه رسيد .         آن را با من تقسيم كن .           

مترس اگر بادی هست .                آن را به من بسپار.

خزان آمد و  تو را دوباره سرد كرد.

مترس از باد برگهايت، غمهايت را به من بسپار.

پاييز مي رسد از راه . من كه بي پاييزم  را بنگر .   

پاييزت را با من هم تقسیم كن .                     

 بگذار غمهايمان با هم باشد  .

                          بگذار تا شايد روزي احساسم را درك كني .

پس بمان و احساسم را درك كن .

بمان .

با من بمان .

نوشته شده توسط mahboobeh | موضوع: | لینک ثابت |

چطور کفر مامان رو در بیاوریم ! شنبه پنجم فروردین 1385 8:35

اینجا شما یاد میگیرید که چطور کفر مامان جوناتون رو در بیاورید ...

جالبه ؟

پس روی ادامه مطلب کلیک نکن .........

  ۱   وقتی مامان بهت غذا میده  تف کن .

وقتی بابا بهت غذا میده بخور و لبخند بزن .

۲  توی سینما یکهو جیغ بکش .

۳  مامان چاق شده نه ؟ موقع غذا خوردن هی قاشقت رو بنداز زمین تا مامان خم بشه و برش داره .اگه زود زود لاغر نشد !

 

 

بعدا بازم میگم ولی حالا حوصله ندارم تایپ کنم.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط mahboobeh | موضوع: | لینک ثابت |

سلام به تمامی دوستانم شنبه پنجم فروردین 1385 7:38
سلام به همگی

من چند وقت بود که اینترنت خونمون خراب بود

نمیتونستم آپ کنم .

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط mahboobeh | موضوع: | لینک ثابت |

 
DanceAge.com MyAlbum