va cheh divare bolandi ke barabar darad.
hado marze mano hamsaieh
hamin divar ast
_ke khoda
rishehye in faseleh ra bardarad_
asheghi
_mesle hamin pelk zadan_
haghe man ast
va mara
_joz khode man _
kist ke bavar darad ?
":: hormoz farhadi babadi ::"
آغوش در آغوش هم.چشم در چشم ، روبه روي هم .
صورت داغم در دستان تو بود
بالش سرم ، آرامگاهم سينه ي داغ تو بود .
من در تصور اينكه ديگر به آرزويم رسيده ام . اما تو به فكر اينكه به من بفهماني من ديگر از تو دل بريده ام .
هنوزم من به اين فكرم كه چه كنم تا به دل تو ، به چشمانت خوش بيايد .ولي ، واي خدايا تو به فكر يار ديگري كه هرروز به پيش تو بيايد.
اي كاش زيبا بودم ، اي كاش هميشه مست بودي .
اگر زيبا بودم شايد تو الان در كنارم بودي
اگر مست بودي راستگو ، مهربان و دلرحم بودي.
اگر مست بودي مرا با عشق ميخواندي. مرا از كنارت هرگز نميراندي.
هرگز نخواهي گفت برو بمير من را كه عاشقم ، دوست ميداشتي .
اگر مست بودي ... آه اي كاش هميشه مست بودي.
اي كاش ذره اي دلرحم بودي . .
باز هم كلك به معناي كلك خوردن است نه به معناي قايق .
و باز هم من شعر مينويسم .
و تو در اين ساعات در اوج خوابي .
وهيچ از من و حال و روزم نميداني.
و باز ، و افسوس و حسرت است .حسرت آن لبخند تو كه من نتوانستم معنايش را بفهمم .
آيا از محبت ميگفت و يا من را بازيچه ميدانست.
و باز من زنده ام و به فكر مردن مي افتم .
به فكر آن هنگامي كه تو ميفهمي.
هميشه دوست داشته ام ببينم مرگ من چقدر براايت لذتبخش است ؟
آيا به شيريني آزادي يك زنداني از زندان .
يا تمام اين مدت ها را برايم دل ميسوزاندي.؟
و من اكنون در برابر خاطراتت با اشتباهاتم هستم .
خدايا چگونه است كه من او را دوست داشتم و
گفتنش برايم سخت است ؟
هميشه به اين فكر كرده ام كه اگر او بفهمد ...
واي خداوندا . اي كاش او خود بفهمد . كه براي با او بودن تمام اعتقاداتم را به گور فرستاده ام .
به گوري كه با رفتن او من به آنجا بر ميگردم .
========
من در سكوتم اما صدا هست
من اشك ميريزم اما لبهايم خندان است
من با او بودم اما او بي من
من اورا جويا اما طرف گريزان
. چه زيباست اين تضاد و عشق احمقانه
كه پايانش از روز اول معلوم
و من ميگريم اما بي اجازه
من من من همه تو در من
و تو هيچكاره
و تنها آرزوي يك دختر
رسيدن به اوج عشق است.
من اينجايم و دوباره تكرار اشتباه ميكنم
عشق از نوع يكطرفه
آيا در وجودت قلب هست ؟
پس اي صاحب دل ،اي بيرحمترينان
نميگويم دوستم داشته باش
اما اجازه زنده بودنم را صادر كن
بگذار تا دوباره تو در من و من به يادت باشم
بگذار تا هر شب نغمه اي تازه براي عشقم بسازم.
=====
نميخواهي اشكهايم را پاك كني ؟
با دستي كه يك روز بر صورتم سيلي زدي .
نميخواهي مرا ببوسي ؟
با لبي كه يك روز بدترين حرفها را به من زدي .
نميخواهي مرا دوست داشته باشي ؟
يل در قلبت جايم دهي .
با قلبي كه هرگز درهايش را حتي كمي به رويم باز نكردي .
به هر حال من گريه كردم . اشك ريختم .و حتي خود را زده ام .
در نبود تو . و به ياد تو .
و اينك اگر از پيشم بروي خود را خواهم كشت به جاي تو .
با قلبي پر از عشق به تو .
و با چشمهايي كه پر از تنفرند براي خودم ميماند .
آري تو ميتواني مرا بزني .
مرا بكشي و حتي لحظه اي درنگ نكني .
اما قبل از مردن مرا براي من بودن ببخش و
مرا براي آخرين بار در آغوشت فشار بده .
عزيز تر از جانم ، مهربانترينم ،
این نامه ها برای گفتن حرفهايي است كه زبانم برای بيانشان ناتوان و حقیر است
پس به این چند صفحه مديونم و نیازمند برای خالی کردن عقده های ناگفته .
اي عزيز زجر دهنده تا به كي مرا با حرفهايت میخواهی آزار دهی
من هميشه و در همه جا با توام. گاهي با خود ميگويم
با تو بودن مرا خواهد كشت
و من ميميرم ميدانم آخر اين ارتباط با مرگ من نوشته شده است . خوب ميدانم .
و تو هنوز هم نميفهمي .
گفته بودم نميفهمي . احساس مرا نميفهمي و مرا لحظه اي ميخواني .
نه تو نميداني كه چقدر دوستت دارم و تو را ميخواهم .
اين شعر ها به تو تقديم ميشوند به تو كه انگيزه شدي براي قلم در دست گرفتن .
انگيزه شدي براي نوشتن .
براي بروز احساساتم كه در بسته مانده بودند و...
تو انگيزه اي نه براي زندگي كردن . تنها براي نفس كشيدن .
تو انگيزه شدي چون من به دنبال انگيزه ميگشتم
و خدا تو را به من داد كه بمانم و من خواستم كه جانم به جانت بسته باشد .
و خاطره هايم پر باشد از بوسه و آغوش تو .
كه با تو بودن براي من زندگي كردن است.
اي تنها اي بي تو تنها من
اي با من همچو جان با تن
اي نسيم اي بوي پيراهن
اي ز تو چشم دلم روشن
اي دل اي مرغ سحر
شور آواز تو كو ؟
اي شكسته بال و پر
شور پرواز تو كو ؟
در دل شبهاي تار
سوز تو ساز تو كو ؟
موج سر كشم كه دل
داده ام به دست باد
دل به دريا ميزنم
تا شوم از خود آزاد
گرچه سرد و خامشم
شعله شعله آتشم
گر زبانه بر كشم
هرچه بادا باد !...
فرياد فرياد فرياد فرياد ......
قيصر امين پور
بر سر كويش كن گذري
گو كه ز هجرش به فغانم به فغانم
گفتي از عشقت دم نزنم
من نتوانم نتوانم نتوانم
من غرق گناهم
تو عذر گناهي
روز و شبم را
تو چو مهري و چو ماهي
چه شود گر مرا رهاني ز سياهي ...
چون باده به جوشم
در جوش و خروشم
من سر زلفت به دو عالم نفروشم
همه شب بر ماه و پروين نگرم
مگر آيد رخسارت در نظرم
چه بگويم چه بگويم به كه گويم اين راز
غمم اين بس كه مرا كس نبود دمساز
كريم فكور

